برچسب:
نویسنده: رادین فدایی
برچسب:
نویسنده: رادین فدایی
برچسب:
نویسنده: رادین فدایی
برچسب:
نویسنده: رادین فدایی
برچسب:
نویسنده: رادین فدایی
برچسب:
نویسنده: رادین فدایی
برچسب:
نویسنده: رادین فدایی
برچسب:
نویسنده: رادین فدایی
نمی توانستم بیشتر از این با کتاب سرم را گرم کنم. سرباز خوابیده بود. خواستم کتاب را همین جا پس بدهم که نکند یادم برود. اما دلم نیامد بیدارش کنم. شبیه من بود. شبیه روزهایی که در میدان های آن شهر غریب تنها روی نیمکتی می خوابیدم تا وقت و بی وقت عابری، ژاندارمی بیدارم کند. یا آن روزهایی که از سر بی خوابیِ روزهای قبل تر چند روز پشت سر هم دراز به دراز روی زمین می خوابیدم. وسط اتاق. همه کارهایم را همانطور درازکش رفع رجوع می کردم.
رسیدیم به مرز ایران. با صدای راننده اتوبوس بیدار شدم. بی حواس به بغل دستم نگاه کردم. سرباز نبود. کتابش روی سینه ام مثل معشوقه ای طول راه را با من عشق بازی کرده بود. چند تایی از برگ هایش تا خورده بود. چرا سرباز کتابش را پس نگرفته بود. می توانست بیدارم کند. من حتما پسش می دادم. دلش نیامده بیدارم کند. کتاب را از روی سینه ام برداشتم. میان سینه من و کتاب کاغذی بود. سرباز نوشته بود؛ از زینب یاد گرفته ام کتاب هدیه بدهم. این کتاب برای تو. تو حتما تا ته بخوان.
اینجا باید اتوبوس را عوض می کردم. پیاده شدم. ساک و کیفم را برداشتم. بلیط تبریز را گرفتم. اتوبوس آماده حرکت بود. که من سوار شده نشده گازش را گرفت و رفتیم.
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: رادین فدایی
برچسب:
نویسنده: رادین فدایی
در آغوش دختران دیگر
فاحشه مردی شده ام
در غیاب تو یکی
آه و فغان
همدم و هم سر شده ام
نیستی که ببینی
بت من با دگران یک رنگ نیست
قبله روز و شبم
جز تو مگر جایی هست!
پیش آنانم و با تو هوس عشق بازی ست!
هوش و دل می بری یکجا
قدم آهسته کن و گو کجا
آخر این فاصله
دیدن و لمس
بال های خیالم کوتاه
تو مرا یاری کن
تو به جای دگران
در خلوتکده خود باز کن
عطایی بده من را
تا که بخشم به لقایش
کل دنیا را
برچسب:
نویسنده: رادین فدایی
برچسب:
نویسنده: رادین فدایی
دیگر هیچ دلیلی برای نفس کشیدن پیدا نمی کنم. صبح ها به اصرار مادر زود از خواب بلند می شوم اما انگار سرم روی بالشت می ماند، چشمانم خمار است. زیرشان گودی رفته است. این روزها اغلب چشمانم را می مالم. خواب از وجودم می بارد. اینجا کسی به روی خودش نمی آورد. کسی از من نمی پرسد که چرا حال ندارم. لابد فکر می کنند خستگی راه است. یک هفته زمان زیادی ست برای رفع خستگی اتوبوس و تغییر آب و هوا. از همه شاخ تر از بدو ورودم کسی از آن شهری که درس می خواندم سوال نمی کند، آن شهری که دریایی داشت، مینایی داشت...
به خودم می آیم، قصد می کنم چند روزی از خانه بیرون باشم. آن هم به بهانه دیدن دوستان و هم دوره ای ها. ماشین پدر را برای چند روز امانت می گیرم. هر چند سخت می شود با آن به جایی که دلم می خواهد بروم. دلم کجا را می خواهد؟ شاید جایی شبیه شهری ساحلی با کشتی های لنگر گرفته، ساحل شنی، تنهایی، شب. مسافرت تنهایی سخت است، سخت تر از آنچه به مخیله راه داشته باشد. اما وقتی از قبل مسیری برای سفر وجود نداشته باشد. تنهایی رفتن بهتر از این است که دم به دقیقه حواست به یکی دیگر باشد. به یکی بدتر از تو، دورتر از تو. باید گوش شنیدن غرغر هایش را داشت. و سر هر چیز کوچک و بزرگی کرسی دموکراسی را علم کرد.
دوباره خودم را در اختیار جاده ها قرار می دهم. شتابی ندارم. آرامم. خانه های آجری اطراف جاده را می بینم. بچه های روستای
برچسب:
نویسنده: رادین فدایی
برچسب:
نویسنده: رادین فدایی
برچسب:
نویسنده: رادین فدایی
برچسب:
نویسنده: رادین فدایی
انسان در کنار بار هستی
بقچه ای دارد به نام آرزو
هر نو زادی که جیغ می کشد،
بقچه ای به دستش می دهند
تا آرام شود، آرام می شود،
دلم به بقچه آرزوها خوش است
که همیشه با من است
در آغوشم
در خلوتم
درون این بقچه تنها یک آرزو دارم و آن تویی
ای معشوق در راه
ای آرزوی خوش عطر
برچسب:
نویسنده: رادین فدایی
برچسب:
نویسنده: رادین فدایی
برچسب:
نویسنده: رادین فدایی
برچسب:
نویسنده: رادین فدایی
برچسب:
نویسنده: رادین فدایی
برچسب:
نویسنده: رادین فدایی
برچسب:
نویسنده: رادین فدایی